نگاه مثبت به زندگی در گرو باورها و بینش های آدمی است. میراث های فرهنگی و ادبی ما سهمی فراوان در ایجاد این بینش دارند .در این نوشتار با بهره گیری ازبوستان وگلستان سعدی نگاهی به مثبت اندیشی خواهیم داشت:
حکایت نگاه مثبت وتاثیرآن برزندگی
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه به اندامش افتاد. چندان که ملاطفت کردند، آرام نمیگرفت و عیش مَلِک از او منقّص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود. مَلِک را گفت: اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خاموش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد. مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست در سکّان کشتی آویخت. چون برآمد، به گوشهای بنشست و آرام یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: در اوّل، محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست
فرقست میان آن که یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در
حکایت
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت:
ما را به جهان خوشتر از این یک دم نیست کز نیک و بد، اندیشه و از کس غم نیست
درویشی برهنه، به سرما، برون خفته بود و گفت:
ای آن که به اقبال تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست.
ازپس هرناملایمتی ،گشایشی پیش روست
بنالید درویشی از ضعف حال برِ تندرویی خداوند مال
نه دینار دادش سیهدل، نه دانگ بر او زد بسر باری از طیر بانگ
دل سائل از جور او خون گرفت سر غم برآورد و گفت ای شگفت
توانگر ترشروی، باری چراست؟ مگر می نترسد ز تلخی خواست؟
بفرمود کوتهنظر، تا غلام براندیش بخواریّ و زجر تمام
بنا کردن شکر پروردگار شنیدم که بر گشت ازو روزگار
بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد
شقاوت برهنه نشاندش چوسیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر
فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک مُشَعبِد صفت کیسه و دست پاک
سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجرا مدتی برگذشت
غلامش بدست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد
بدیدار مسکین آشفته حال چنان شاد بودی، که مسکین بمال
شبانگه یکی بر درش لقمه جست زسختی کشیدن قدمهاش سست
بفرمود صاحبنظر بنده را که خشنود کنم مرد درمانده را
چو نزدیک بردش زخوان بهرهای برآورد بیخویشتن نعرهای
شکسته دل آمد بر خواجه باز عیان کرده اشکش بدیباچه راز
بپرسید سالار فرخنده خوی که اشک زجور که آمده بروی؟
بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت
که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند املاک و اسباب وسیم
چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش بدرها دراز
بخندید و گفت ای پسر جور نیست ستم بر کس از گردش دور نیست
نه آن تند رویست بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان؟
من آنم که آن روزم از دربراند بروز منش دور گیتی نشاند
نگه کرد باز آسمان سوی من فروشست گرد غم از روی من
خدای اربحکمت ببندد دری گشاید بفضل و کرم دیگری
بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد
همت وتفکربلند ومثبت،تلاش رابه همراه می آورد
یکی رو بهی دید بیدست و پا فرو ماند در لطف و صنع خدا
که چون زندگانی بسر میبرد بدان دست و پای از کجا میخورد؟
در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد، شغالی بچنگ
شغال نگونبخت را شیر خورد بماند آنچه، روباه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاق او فتاد که روزیرسان قوت روزش بداد
یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس بکنجی نشینم چومور که روزی نخوردند پیلان بزور
زنخدان فرو برد چندی بجیب که بخشنده روزی فرستد زغیب
نه بیگانه نه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ردیوار محرابش آمد بگوش
برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل
چنان سعی کن، کز تو ماند چوشیر چه باشی چو روبه بوامانده سیر؟
چو شیر آنکه را گردنی فربهست گر افتد جو روبه، سگ از وی بهست
بچنگ آرو، با دیگران نوش کن نه بر فُضله دیگران گوش کن
بخور تا توانی ببازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش
چو مردان ببر رنج و راحترسان مخنّث خورد دسترنج کسان
بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر
خدا را بر آن بنده بخشایشت که خلق از وجودش در آسایشست
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بیمغز و پوست
کسی نیک بیند بهر دو سرای که نیکی رساند بخلق خدای
امید داشتن ونهراسیدن ازموانع
شنیدم زپیران شیرین سخن که بوداندرین شهر، پیری کهن
بسی دیده شاهان و دوران وامر سرآورده عمری زتاریخ عمر
درخت کهن میوهای تازه داشت که شهر از نکوئی پر آوازه داشت
عجب در زنخدان آن دلفریب که هرگز نبودست بر سرو، سیب
زشوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش
بموسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید
زسر تیزی آن آهنین دل که بود بعیب پریرخ زبان برگشود
بموئی که کرد از نکوئیش کم نهادند حالی سرش در شکم
چو چنگ از خجالت سرخوبروی نگو نسار و، در پیشش افتاد موی
یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود
کسی گفت ،جور آزمودی و درد دگر گِرد سودای باطل مگرد
زمهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض شمع جمالش بکشت
برآمد خروش از هوادار چست که تر دامنان را بود عهد سست
پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو بجهلش بینداز موی
مرا جان بمهرش برآمیختست نه خاطر بموئی درآویختست
چو روی نکو داری، انده مخور که موی اربیفتند، بروید دگر
نه پیوسته رز خوشهای تردهد گهی برگ ریزد، گهی بردهد
بزرگان چو خوردر حجاب او فتند حسودان چواخگر در آب اوفتند
زظلمت مترس ای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان در اوست
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟ نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی بفکرت مسوز شب آبستنست ای برادر بروز
*سیدمحمدجوادفاضلیان۳-سعدی