
یا امام رضا (ع)
بچه آهویی ام که تنها و غریب
بچه آهویی ام که تنها و غریب
برای رفتن به ادارهای، به یک آژانس زنگ زدم و منتظر شدم تا ماشین آمد. در جلو ماشین را باز کردم و سوار شدم. سلام و علیکی با راننده کردم و مسیرم را به او گفتم. مسیر نسبتاً کوتاهی بود. راننده آژانس از جمله افرادی بود که علاقه داشت زود باب صحبت را با مسافرین باز کند. اوخوشبختانه شانس آورده بود که من هم همیشه منتظر چنین موقعیتیهایی برای ایجاد ارتباط با مردم هستم. صحبتهای خودش را با کلماتی منفی آغاز کرد، از ایراد به در و دیوار مملکت گرفته تا اشکال به نوع ماشین اش و مقایسه وضع خودش با دیگران و از همه بیشتر گلایهاش از وضع مالی. حالتش خیلی عصبی بود و در عین عصبی بودن و آه کشیدن مدام، به نظر میرسید آدم سادهای باشد. چون به قول قدیمیها همه چیزش را خیلی زود ریخت روی دایره



